نفسم بالا نمی آمد.. ترسیده بودم. اولش
که زرداب را تف کردم توی دست شویی، گفتم
یک حالت تهوع ساده ست. بعد که چند دقیقه شد و چند دقیقه بعد تر .. تنم قفل
کرد. قفسه سینه م.. پشتم عین چوب خشک شده بود و نفسم نمی آمد. نه می
توانستم حرف
بزنم نه گریه کنم و نه بخندم. گفتم تمام شد. حتما می میرم. فکرش را بکن
بمیرم و دیگر لواشکی در کار نباشد. لواشک و کلی چیزهای دیگه.. کلی آرزو
کنار هم ردیف کرده بودم. نباید
می مردم. کلی کار ِ نکرده. کلی جای ِ نرفته. کلی کتاب ِ نخوانده .. کلی
دوست ِ ندیده .. کلی حرف توی دلم داشتم که به
هیچ هیچ هیچ کس و حتی به آن ها ک باید، نگفتم شان.. خیلی چیزها بود که
باید یاد می گرفتم و بلد نبودم هنوز ... نه! نباید می مردم دیشب ..
+ نیمه شب بود که زنگ زد. گفت کتاب خریده است. گفت هر وقت می خواندش یاد ِ من می افتد. هی برایم از شعرهاش خواند. هی خواند .. تا رسید به این شعر... تو چه می دانستی که چقدر درخت م این روزها بانو ! تو چه می دانستی که هوای رفتن دارد دیوانه ام می کند و پاهام زنجیر است. تو چه می دانستی از قصه ی پرنده با من؟ چه می دانستی بانو ! هان؟ چه می دانستی ...
نیمه شب های لعنتی ؛ این ؛ من .. من .. من ...
یک.
صدای ترانه خواندن ش که از توی آشپزخانه می آید، یعنی از آن روزهایی ست که دلش ناراحت است. از آن روز هایی ک دل ش درد می گیرد. اینجور وقت ها برای دلش ترانه می خواند. ترانه می خواند .. اما خیلی وقت است صدای دل ش مثل همیشه نیست. یک جاهایی از صدایش، تنها می شوی انگار. مثل آدمی که پرت می شود توی یک دره عمیق. دست و پا نمی زند. تقلا نمی کند. فقط آرام آرام می میرد.
نمی داند اسپیکر را خاموش کرده ام، نشسته ام کنار ِ در، دارم یواشکی گوش می دهم به صدای ِ دلش. نمی داند همه ی صبح های جمعه و غروب های پنج شنبه کارم همین است. من ولی خوب می دانم این گلو درد های همیشه ک برایشان می رود توی آشپزخانه پیاز خورد می کند را. لب گزیدن هاش را. این درد های به استخوان رسیده اش را. و "را" های دیگرش را حتی.
دیگر نمی خواهم دختر بچه ای باشم ک پشت ِ چادر ِ مادرش قایم شده و دنیا را می بیند. باید کمی جلوتر بایستم. کمی جلوتر .. که دستش را بگیرم. دنیا را نشانش دهم. بگویم نترس .. من کنارتم. مثل امشب. مثل امشب که دلش گرفته بود و بردم ش خیابان های شهر را قدم بزنیم ...
دو.

دلم خواست دوباره مثل بچگی هام برایش
نقاشی بکشم، کاردستی درست کنم.. یک چیز ِ خیلی خاص که روز مادر امسال را
دوست تر داشته باشد. بعد تمام ِ اینترنت را گشتم و هزار جور ِ مختلف سرچ
کردم که یاد بگیرم درنای کاغذی را چگونه درست می کنند. آخرش از اینجا
یاد گرفتم. اولش سخت بود. نمی شد. هی کاغذ را تا کردم و دوباره بازش کردم.
تا کردم و دوباره باز کردم .. تا کردم و دوباره ... تا بلاخره شد همینی که
این بالا می بینید. هنوز خیلی کج و کوله ست. شاید بعدتر ها یکی قشنگ ترش
را برایش درست کردم.. هان راستی .. این را هم ببینید. رنگ های روغنی و کاغذ و انگشت های من و درنا. :)
+ ترانه ای ک مامان اغلب توی آشپزخانه زمزمه می کند، این ترانه است. این ترانه را باید مرد. باید پرت شد توی یک دره ی عمیق و بی هیچ تقلا آرام آرام مرد ...
آسته آسته و دوشادوش ِ هم توی 16 متری راه می رویم. زل زده ب سنگ فرش ِ پیاده رو. می پرسد خوبی عزیزم؟ دست می کشم توی موهام.. می گویم سردرد دارم .. - چیزی خوردی؟ - اوهوم. خوردم. پکی به سیگارش می زند .. آفرین دختر ِ خوب. نگرانت بودم. می پرسم نگران ِ من؟ می گوید مواظب خودت باش. خداحافظ! دکمه ی قرمز را فشار می دهد، موبایلش را می گذارد توی جیب ش و با قدم های تند دور می شود از من.. و همین جور دورتر ...



مامان ِ من مثل ِ بهار نیست، خود ِ بهار است. وقتی می خندد، بوته های توت فرنگی ِ پیراهن ش شکوفه می دهند و من می توانم شکوفه ش را به موهایم بزنم و بخندم و بگویم مامان ِ من خود ِ خود ِ عشق است. بهار است. اردی بهشت است اصلن! هرچند دیگر مثل قدیم ها آنقدر بلند نمی خندد ک صبح ِ جمعه پتو را بکشیم روی سرمان و داد بزنیــم: مامان.. بابا.. بسه! بذارین بخوابیـم! این روزها وقتی می خندد می ترسم. می ترسم خنده اش تمام بشود. با خودم می گویم نکند یکهو توی خنده هاش، بزند زیر ِ گریه... می ترسم. می ترسم و چشم هایم را ازش قایم می کنم ک یکوقت نبیند غم ِ دنیا ریخته توی دلم.
امروز با یک عالمه توت فرنگی های خوشمزه و
پارچه ی صورتی طرح دار آمد توی اتاقم. پارچه را گذاشت روی تنم. بعد خندید.
گفت چقدر بهت می آید. می خواهم برایت پیراهن ِ صورتی بدوزم. هی اندازه ام
را می گرفت و مادرانه سرتاپایم را تماشا می کرد. میگفت مثلن تور بزنم بهش
قشنگ می شود. یا نه میخواهم برایت پیراهن ِ بلند بدوزم. بلند ِ بلند با
آستین های حریر. آنقدر گفت و گفت.. تا خودم را توی پیراهن ِ صورتی ِ بلند دیدم
با آستین های حریر .. داشتم می رقصیدم .. داشتم به شکوفه های سپید ِ توت
فرنگی سلام می کردم! داشتم به همه ی دنیا می گفتم مامان ِ من وقتی می خندد بهار تر از همیشه می شود. مامان ِ من مثل ِ بهار نیست، خود ِ بهار است...
+ این پارچه صورتی ِ طرح دار، از صندوق ِ قدیمی ِ عزیز جون ب من رسیده. صحبت ِ سی/چهل سال پیش است، شاید هم بیشتر! دوستش دارم.

داشتم فکر می کردم اگر خیابان های شهر یا مسیر ِ ریل های قطار نبود، هر روز حوالی ِ دلتنگی، سرو کله م کجا پیدا میشد! کجا وسعت ِ دلتنگی ام را می توانست توی خودش جا دهد؟! اتاقم؟ نه! کم است. زیادی کم است. مثل ِ خیابان اینـــــــجوری کشدار و دراز نیست ک یک عالمه آدم را توی دل ش جا بدهد. حساب که کردم دیدم همه ی همش 4 تا دیوار و دو تا پنجره دارد. خب آدم چجوری دلتنگی اش را توی ِ یک اتاق ِ سه در چار با 4 تا دیوار و 2 تا پنجره سر کند.. هـــوم؟
+ گفت اون وختا که ما معین گوش می کردیم شما این چیزا حالی ت نبود. طلوع ِ معین اصن می دونی ینی چی؟ یه قطره اشک آروم سُر خورد روی پیرهنم. - نه!
. مثل دیشب. مثل یکی از نیمه شب های ِ یواشکی با دختره. یکی از همین نیمه شب هایی که ریز ریزکی تا صبح می خندیم و درد هایمان را میگذاریم یک گوشه، رویشان پتو می کشیم، تا آرام بخوابند. همین نیمه شب هایی که روی دست مان لبخند می کشیم تا حواس مان باشد روزی.. روزی.. روزی فقط کمی آن طرف تر از همین روز ها، اتفاق های خوب منتظر ماست. دختره! لبخندت افتاد. افتاد توی این عکس. میبینی؟ باید نگهش داریم. این نیمه شب های ِ یواشکی را باید نگه داریم که فردا و فردا ها یادمان باشد ما هم بلدیم بخندیم. همینقدر ساده. همینقدر کوچک.
با صدای دوست داشتنی ِ خودش بشنوید .. :)

شاید تو را این روزها نزدیک تر نوشت
دستان ِ سرد ِ دختری جا مانده از بهشت
لب های او تا صفحه ی کاغذ نمی رسید
نقطه سر ِ خط آمد و یک بوسه، پی نوشت
لب های کاغذ بوی پرواز و پریدن داشت
بوی قدم هایی که تا تو می توان برداشت
آرام و آهسته به تو نزدیک تر می شد
آرام و آهسته کنارت گام بر میداشت
طرحی کشید ، پنجره .. توی همین بن بست
با سبز ِ رویا بین این دیوارهای پست
فکر بلند ِ یک هبوط از پشت این دیوار
شاید به یک آغوش خالی داشت دل می بست
شاید کمی .. شاید که نه ! حتما کمی تردید
در متن دفتر، رنگ ِ مشکی داشت می پاشید
دل را به دریای ِ مداد ِ رنگ ِ آبی زد
آن سوی کاغذ، دختری.. پرواز تا خورشید ...
غزل. اردی بهشت نود.
یک. نقاشی ِ بالا را راوی بهم هدیه داده.گفته دخترک ِ توی نقاشی منم. منم؟نمی دانم ولی دوستش دارم..
دو. گاهی خنده .. گاهی گریه .. آخه این چه حالیه ...
سه. صدای این روزهایم
شبیه صدای صحبت آرامی است
که معلوم نیست
می خندد
یا می گرید...
لولا/.
چار. آدم که حال خودش را هم نفهمد، یعنی هیچ خوب نیست. باید آسته آمد وُ آسته رفت، مبادا که ترک بردارد چینی ِ نازک ِ تنهایی ش.
پنج. ایـن .
باد شکوفه ها را برد
بهار را
تــو
را
ماه ِ هر آسمانی که باشی
شب ها
پشت ِ پنجره ی اتاق ِ من پیدایت می شود ..
آرام شکست
آرام تر از خواب ِ درختان ..

یک
. دست ها به ترتیب از راست: طاهره (با انگشتر و ساعت) ، من ، ریما (با لاک های خوشرنگ).
. به من گل داد. شکلات. آغوش.. و وقتی از خیابان می گذشتیم مراقبم بود. این دست ها را می گویم. همین که توی دست ِ من است. این دست ها به من گفتند: غزل! لبخند.. غزل! زندگی.. بعد من خندیدم. بلند. خیلی بلند.
دو
. باید غزل باشی تا تمام ِ شب را نخوابی و صبح با دوچرخه بزنی به خیابان. یا سر ِ صبحی دیوان را که باز کنی، این بیاید. غزل که باشی، حافظ هم درد می شود برات. و آنقدر خوب نیستی که دو بیت ِ نصف و نیمه ات را شعر شوی ..
. من، دوچرخه، صبح ِ زود، دلتنگی اشک های پشت ِ هم که توی باد
آه هی گم می شدند و می رفتند ابر نه! من بود که گریه سر می داد......

ساعت چند باشد خوب است؟ دیشب را نخوابیده ام و خیال خواب ندارم هنوز. انگار سکانس های یک فیلم ویدئویی مدام جلوی چشم ت تکرار شود؛ من، آدم ها، لحظه ها، حرف ها، حرف ها، حرف ها .. توی سرم هی می روند و می آیند. می روند و می آیند. حکایت ِ من حکایت ِ آدمی ست که دنبال ِ سایه اش میدود. خسته ست. نفس نفس می زند. میدود. میدود و نمی رسد. دراز می کشم روی تخت، دیوارها نزدیک تر از همیشه اند. پروانه های ِ توی قاب چهار چشمی زل زده اند به من. می گردم دنبال ِ خودم. نیست. کنارم نیست. پا می شوم میروم توی هال. از تلویزیون تا قاب ِ عکس، و از پنجره تا درِ اتاق را مدام راه می روم. از همان ها که مامان همیشه می گوید بتمرگ دختر! آدم از این راه رفتن های ِ تو سردردش می شود! سرم را میگیرم توی دستهام. سکانس ها مدام تکرار می شوند. حرف ها میپیچد توی سرم. من چمدان اش را بسته، گذاشته پشت ِ در. دارد می رود...

من پرنده شده ام بچه ها. پرنده ی کافه ای با هوای شرجی. این هم آدرس کافه ست. شما که بدتان نمی آید دو کلام حرف و یک فنجان قهوه را با ما باشید، ههم؟ راستی .. اینجا ، زن ِ توی ِ من، گفت سلام.
:)